ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

140

قصص الانبياء ( فارسى )

و ابن يامين و اخوته . يعقوب برخاست و دان را در كنار گرفت و گفت بگوى كه حال چيست . گفت يوسف را يافتيم عزيز مصر گشته و اينهمه شغل ما را با وى بودست ، و ابن يامين را سخت نيكو داشت ، حديث دزدى و اين حالها همه حيله بود ، مقصود آن بود كه ابن يامين را بازگيرد . يعقوب دختران را گفت نگفتم شما را بوى پيراهن يوسف يافتم . دان گفت پيراهن اينك يهودا بيارد كه يوسف گفته است پدرم بر چشم افكند بينا شود . و نيز فرموده است تا به همه اهلبيت بمصر ] a 16 [ رويم تا ازين بلا و تنگى برهيم . يعقوب گفت اين همه بشارت نيكوست ، ليكن بشارت اصل ندادى . دان گفت چه خواهى ؟ گفت يوسف بر چه دينست كه همه غم من از جهت دين او بوده است كه نبايد كه از دين من و دين پدران من برگردد . دان گفت دل خوش دار كه يوسف بر همان دين تو و دين پدران توست . يعقوب چون اين سخن بشنيد به سجده افتاد و هزار بار در سجده بگفت : يا حافظ يا قادر يا رؤف يا رحيم . و شادى بزرگ در كنعان افتاد و خلق همه حاضر شدند و بوقها و دهلها زدن گرفتند و شادى كردند . - در آن ميان يهودا در رسيد و پيراهن يوسف بدست خويش بر روى پدر افكند در ساعت چشمش بينا شد ، و پشتش نيز [ ه ] آسا « 1 » راست شد . خداوندان اشارت گفته‌اند كه يعقوب دوست بود و يوسف دوست . چون دوست بوى پيراهن دوست از دور بيافت راحت يافت . همچنين چون بندهء بحقيقت دوست ملك تعالى بود ، چون بدر مرگ رسد بوى رحمت دوست يابد راحت يابد . و در خبر آمده است كه چون بندهء بدر مرگ رسد بوى رنجها مى

--> ( 1 ) - نيز